محمدحسانمحمدحسان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

محمدحسان عزیز

عکسهای آتلیه

حسانم بلاخره عکسات چاپ شدن و انتظار من به پایان رسید. واقعا عکسهای زیبایی شدن. من و بابات که دیوونه خودت و عکسات شدیم. حالا چندتاش رو برای دوستدارات میذارم تا ببینم چقدر نازی. فقط خواهشا ماشالله و لاحول و لا قوه... یادتون نره   اینجا داری حساب کتاب میکنی، آخه زندگی خرج داره دیگه چقدر اینجا ماه افتادی. بابات این عکست رو قاب کرد و برده رو میز سرکارش گذاشته.   کوچیکترین سرآشپز دنیا     قربونت بشم اینجا هم دیگه خسته شده بودی. البته کلا ازینکه چیزی رو سرت بندازن هم بدت میاد. بقیه عکسها رو هم باید بیاین خونمون تا نشونتون بدیم. ...
26 مهر 1391

این چند وقت...

سلام چند وقتیه که وبلاگ پسرم رو به روز نکردم.ببخشید پسرم میدونم که کوتاهی کردم. تو این مدت حسان کلی بزرگ شده و کارای جدید یاد گرفته. ولی هنوز دندون کوچولویه نازش در نیومده. 2هفته پیش حسان رو بردیم آتلیه. حدود 3 ساعت اونجا بودیم و عکسای خیلی خیلی خوشگلی گرفتیم. اما هنوز آماده نشدن.من خیلی ذوق دارم که زودتر عکسات چاپ بشن آخه خیلی خیلی قشنگ بودن. تو آتلیه حسابی شلوغ میکردی و با هر دکور جدیدی که جلوت میذاشتن کلی ذوق میکردی.انقدر شیرین کاری کردی که بقول عکاست باید بجای عکس ازت فیلم میگرفتن. 9 مهر بود که حسان شروع کرد به چهار دست و پا کردن.با اون دست و پای کوچولو و توپولش حسابی بامزه چهاردست و پا میره. الان هم یاد گرفته خودش از دیوار بگیره...
19 مهر 1391

عیدفطر

روز عیدفطر رفتیم دماوند باغ عمو ولی. کلی خوش گذروندیم. هرچند که سه تاییمون سرماخورده بودیم. حسان خوشگلم 2 روز بود که تب کرده بود ولی خداروشکر بهتر شده بود. یگانه و امیرعلی هم کلی باهات بازی کردن. تو هم که عاشق آب بازی هستی پات رو کردی تو استخر و کلی آب بازی کردی. اینم یه عکس از همه نوه های حاج علی . آبجی یگانه و آبجی حنانه و داداش امیرعلی. ...
31 مرداد 1391

ماه رمضون

جمعه سوم ماه رمضون رفتیم قم افطاری خونه عموحسین، خیلی خوش گذشت. پسرم برای اولین بار بردم حرم حضرت معصومه. همه اونجا بودن، رهام هم کلی شیرین کاری کرد. اینم یه عکس از حسان و زهرا و رهام و ریحانه   ...
31 مرداد 1391

5 ماهگی

سلام پسر عزیزم الان که بعد از دو ماه اومدم تا وبلاگت رو به روز کنم تو تا شش ماهگی فقط یه هفته فاصله داری. تو این مدت اتفاقات خیلی زیادی واسه سه تاییمون افتاد که شاید وقتی بزرگ شدی برات تعریف کنم. چندتا سفر هم رفتیم. حدود یک ماه و نیم پیش برای اولین بار سوار هواپیما شدی. قربونت برن اصلا اذیت نکردی. سه تایی رفتیم کیش و کلی خوش گذروندیم. بعدش هم یه سفر ١٠ روزه رفتیم مشهد و خیلی از فامیلا تورو برای اولین بار دیدن. دیگه برات بگم که تو این چند وقت حال مامانت تعریفی نداشت...  بگذریم بذار فقط خاطرات خوش رو ثبت کنم. تو این چند وقت تو خیلی بزرگ تر شدی و کارای جدید یاد گرفتی. مثلا میشینی، آواهای جدید مثل دد ، بابا ، بوبو، ... میگی. ت...
25 مرداد 1391

افطار

سلام من که دو روز مونده تا شش ماهم بشه سر افطار انقدر دلبری کردم که مامان بابا با ذوق و شوق این عکسها رو از من گرفتم ...
20 مرداد 1391

سه ماهگی

پسر طلا بعد از تعویض پوشکش سر حاله و به فکر ورزش کاراته افتاده جناب محمد حسان متفکر در حال فکر کردن روی رابطه پوشک و شیر خوردنه                                                                                    &...
22 ارديبهشت 1391